تبلیغات
شیرگاه سوادکوه، شهر دوست داشتنی من، شهر پلها - مطالب مدیر وبنوشت

شیرگاه سوادکوه، شهر دوست داشتنی من، شهر پلها

Shirgahi.ir: بار دیگر، برای شهری كه دوستش دارم...

سه شنبه 12 بهمن 1389

هم اکنون دقیقا ساعت نه و سی و سه دقیقه صبح است.
به یاد دوران مدرسه که همه جا را تزیینات می کردیم، وبلاگ را به گل وجود امام خمینی آراسته می کنم:

امام خمینی

به روز رسانی وبلاگها در لحظه ورود امام روح الله در ساعت 9 و 33 دقیقه صبح دوازده بهمن (+)

  • نظرات() 
  • یکشنبه 10 بهمن 1389

    وقتی یه مدت دور از شهر و خونه ات بیفتی، بیشتر قدر شهر و خونه و دوستات رو می دونی. حتی هر چیزی که نام و نشانی از شهرت داشته باشه، برات عزیز می شه.

    رستوران دانشگاه ما امسال از محصولات لبنی شهر ما استفاده می کنه.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 22 مهر 1389


    مسیری که چند دقیقه طول می کشد، حدود 2 ساعت طول می کشید!

    متن ذیل، خاطره ای است که یکی از خوانندگان وبلاگ برایمان نگاشته اند. از این نویسنده عزیز بسیار تشکر می کنم.

    با سلام
    از جمله خاطرات قدیمی كه در ذهن باقی مانده جهت رفتن به بابلكنار باید ساعتها در ایستگاه شیرگاه منتطر اتوبوسهای هیتلری می ماندیم و یا منتظر مسافر.( ما ساكن اصفهان بودیم كه جهت بازدید سالیانه از اقوام به مازندران می آمدیم )
    راهی را كه اكنون یك ربع می شود با سواری رفت ، در حدود 2 ساعت به طول می كشید . جالب اینكه پس از رسیدن به مقصد باید كفشها را به دلیل لینكه جاده داخل روستا گل آلود بود در می آوردیم یا چكمه پوش می شدیم و یا به دوش چكمه پوشها می رفتیم . به هر حال یاد آن سالها (دهه پنجاه) به خیر 

  • نظرات() 
  • یکشنبه 31 مرداد 1389

    احسان محمودزاده را از دوران راهنمایی می شناسم. او هم از بچه های کانون فرهنگی تربیتی دانش آموزی شهدای شیرگاه بود. دبیرستان با هم همکلاس شدیم. کلاس دوم ادبیات و علوم انسانی دبیرستان آیت الله طالقانی شیرگاه. مدرسه کنار رودخانه تالار. یادش بخیر. هشت نفر بودیم که همه مان ردیف آخر کنار بخاری می نشستیم. بخاری نفتی داغونی که احتیاج به پتو داشت تا گرم شود.
    دوست خوب من، (که بر خلاف بسیاری از دوستان همیشه به یاد ماست!) این پیامک را به همراه یک پیامک دیگر برایم فرستاده است. خواندن متن به زبان مازندارنی سخت است! محتوای آن می گوید که اصالت و گذشته خود را فراموش نکن. (=«یاد نکن» ها در متن به معنی فراموش نکن!)

    مبل سرنیشتى:پیته لمه ره یادنكن.
    سرمایه داربیى:فقیرىره یادنكن.
    زبون خارجىیادبیتى:مازرونىره یادنكن.
    چهارنفررییس بیى:گت وكچیكىره یادنكن.
    ته وضع خاره ،ارباب بیى:شه رعیتىره یادنكن.
    ته كت وشلوارنوبیه:احوالپرسىره یاد نكن.
    وقتىكه راحت مجنى:لینگ تلىره یادنكن.
    آلوطلایىخینى:ترش حلىره یاد نکن.

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 تیر 1389

    عَیدِماه بیس شش

    بیست و هشتم تیرماه هر سال، برای مازندرانی به ویژه سوادکوهی ها روز مهمی است. یکی از آخرین روزهای سال باستانی طبری است که به تقویم سنتی مازندرانی، می شود 26 عید ماه یا نوروز ماه. (عَیدِ ماه یعنی ماه عید!) بیس شش هم تلفظ مازندارنی بیست و شش است که کمی ابدال و ادغام صورت گرفته است. دوم مرداد هم، سال تحویل است. برخی هم به غلط می نویسند بیست و شش اَیدِه ماه!

    اینکه این موقع تحویل سال و عید اتفاق می افتد یک علت تاریخی فرهنگی اجتماعی دارد که اقتصادی است. باج و خراج سالانه وقتی می شود اخذ شود که مردم داشته باشند. این موقع همان موقع مناسب بود که آغاز برداشت محصولات متنوع تابستانی است.

    می گویند (در همین اعتبار می گویند) بیست و شش عیدماه روز تاریخی پیروزی بر ضحاک است. اتفاقا می گویند همین ارتفاعات سوادکوه، همانجایی است که فریدون و آن داستانهای شاهنامه فردوسی اتفاق افتاده اند. یکی از آداب و رسوم رایج این روز در شهر ها و روستاهای سوادکوه و شیرگاه و حاشیه آن (قائمشهر و بابل و حتی آن طرف تر تا بهنمیر و ...) صله رحم و رفتن به قبور درگذشتگان است. می گویند این هم به مناسبت تجلیل از شهدای راه پیروزی است که در همان جریان شکست اتفاق افتاد. به هر حال، پختن آش و پذیرایی با چیزهای مختلف در قبرستان از سنتهای هنوز رایج این روز است. (جالب است که مثل پنج شنبه آخر سال که به قبور شهدا می رویم این هم چند روز مانده به سال جدید به طور سنتی یادی از گذشتگان می کنند با آداب خودش)

    اما بیست و شش عیدماه برای ما از جهت خاصی مهم بوده است. ما هر ساله در این روز در روستای امامزاده حسن به زیارت امامزاده اش می رویم (و البته جمع کثیری از دوستان و آشنایان دور و نزدیک را می بینیم) و مسابقات کشتی لوچو بین سوادکوه و بابل رو از نزدیک تماشا می کنیم.

    آری، امروزه با حفظ  سنت چند ده ساله، مسابقات کشتی سنتی مازندارنی ها، لوچو  در روستای امامزاده حسن (از توابع آلاشت سوادکوه) برگزار می شود. امسال هم گرچه 26عیدماه، وسط هفته بود و کارمندها نمی توانستند بیایند، جمعیت از سالهای گذشته کم تر نشده بود. مسیر سخت و پیچ در پیچ و کوهستانی که هیچ گونه امنیتی ندارد، آن هم در مه شدید، پذیرای مسافرانی بود که با مینی بوس، موتور و سواری های شخصی و به ویژه نیسان وانتها خود را به امامزاده رسانده بودند.

    امامزاده در ارتفاع 2400 متری قرار دارد و تنها در تابستان قابل سکونت است! یک ییلاق فوق العاده است که برق و تلفن دارد و موبایل هم آنتن می دهد ولی آب آشامیدنی آن هنوز از چشمه تامین می شود. یعنی لوله کشی نیست و باید زحمت بکشی آب را از پایین به خانه محقر روستایی بیاوری! البته برای روز 26 عیدماه شهرداری آلاشت یا بابل زحمت می کشند و تانکرهای آب می آورند تا مشکل آب کمتر به چشم بیاید!

    کشتی سنتی لوچو

    از هوای خنک امامزاده که بگذریم، عشق است همان مسابقات کشتی. کشتی سنتی با قواعد خاص خود. در لوچو تناسب وزن بین کشتی گیران معنی ندارد. یعنی ممکن است کسی با فردی که 30 کیلو از او سنگین تر است مسابقه بگیرد و حتی برنده شود!

    اولین اشتباه، آخرین اشتباه است. اگر دو عضو همزمان به زمین خاکی مسابقه بخورند کشتی را باخته ای. مثلا آرنج و زانو یا جفت زانو. همین طور تماس پس سر یا بالاتر از زانو از بدن.

    مسابقات حسابی داغ می شود. گاهی هم برخی ها عصبانی می شود و درگیری های محدودی پیش می آید. دو سال است که بین تماشاگران بندپی، زد و خورد کوچکی هم پیش می آید که معمولا یکی دو خانواده هستند که هر ساله عامل آنند.

    امسال، مسابقات دو بر یک به نفع سوادکوه در پیش بود که مسابقه چهارم، علی رغم رای اولیه  (=دو دقیقه وقت اضافه دیگر برای تعیین برنده) مساوی اعلام شد تا جلوی اختلاف و درگیری گرفته شود. کشتی پنجم مساله ساز شد که دو رقیب نتوانستد پیروزی قاطعی به دست آورند ولی در یک حرکت شبهه ناک (از نظر داوری) کشتی گیر سوادکوهی برنده می شود ولی کشتی ادامه پیدا می کند و این بار کشتی گیر بابلی برنده می شود که کمی بعد اختلاف درونی بابلی ها و اتمام کشتی ها. نیروی انتظامی امسال مشارکت کمی داشت. البته نیازی هم نبود!

    نمی دونم چرا سعی می شود مسابقات را به کشتی آزاد و فرنگی شبیه کنند. امسال لباس داوران و خبرنگاران و عوامل صوتی و تصویری مسابقه با رنگهای خاص مشخص بود. (که کار خوببی هم بود.)  خوشبختانه کشتی گیران با هر رنگ و نوع پوششی که خواستند کشتی گرفتند. با هر پیراهنی که خواستند. یا بین بازی، پیراهن رو در می آوردند و بدون پیراهن ادامه می دادند. متاسفانه داور سوت می زد. متاسفانه محدوده زمین با رنگ سفید به شکل دایره معلوم شده بود.  مشخص بودن محدوده تماشاگران با داربست اتفاق مبارکی بود. باز جای شکرش باقی بود که داور از مچ بند قرمز و آبی استفاده نمی کرد! چندسالی هم هست که دیگر جوایز لوچو (جایزه ای که روی چوب بسته باشند که معمولا گاو یا گوسفند بوده است) نیست و پاکتهایی که امسال بانک قوامین اسپانسر شده بود، به برندگان داده می شود. نوای دلنشین موسیقی مازندرانی هم زینت بخش برنامه بود.

    تو تصویر که عکاس ناشی (خودم) با موبایل گرفتم، در حالی که پشت جایگاه ویژه مسئولین بودم و از فشار جمعیت لذت می بردم، جمعیت رو می بینید که بنرهای داربستها را کندند و خودشان رو داربست ها نشسته اند و مسابقات را از نزدیک ولی کمی دورتر می بینند!

    دو کار زیبا هم صورت گرفت. یکی تجلیل از پیشکوستان و دیگری یادبود مرحوم حسنی از پهلوانان بابل که تصویر بزرگی از ایشان در میدان وجود داشت که با قهرمانی فرزندشان به طور خاص مورد توجه قرار گرفت. روی پیراهن فرزند «یا حسین» نقش بسته بود و تصویر پدر هم با چفیه بود.

    یادی هم می کنم از عموی شهیدم، پاسدار شهید برزو درویشی که یکی از برندگان این مسابقات بود. شادی روح ارواح طیبه شهدا و امام بزرگوار صلوات.


  • نظرات() 
  • یکشنبه 13 تیر 1389

    حضرت آیت الله شهید عبدالوهاب قاسمی سوادکوهی

    امروز بار دیگر به روستای شاهکلاء لفور رفتم. روستایی که بسیاری از اقوام من هنوز آنجا زندگی می کنند. روستایی که نه فقط زادگاه پدر و مادر بلکه زادگاه برادر و خواهرم نیز هست. قبلا عکسهایی از این روستا و امامزاده اش را دیده اید. (مثلا اینجا:+) طبیعت زیبای شمال واقعا سرآمد است. اما شمال فقط طبیعت نیست. شمال محل رشد و نمو شخصیتهای برجسته علمی، سیاسی، دینی، هنری، فرهنگی و ورزشی بوده و هست. لازم نیست نام ببرم. شیرگاه، شهر من هم بی نصیب نبوده و نیست.

    البته تو این جور قضایا واقعا شیرگاه و سوادکوه نداریم. به تعبیر عالم برجسته حضرت آیت الله صالحی مازندرانی، «خطه سرسبز و لاله خیز مازندران» بی نصیب نبود. مرحوم حضرت آیت الله صالحی مازندرانی، مرجع تقلید عظیم الشأن جهان تشیع، نخستین مجتهدی بود که در دفاع از امام خمینی سلام الله در همان سال 42 دستگیر شد. این جمله رو هم درباره واقعه هفت تیر گفته اند که: «در سیر این کاروان به سوی حق جل جلاله خطه سرسبز و لاله خیز مازندران بی نصیب نبود؛ چرا که عالم فرزانه و شهید عزیزی چون حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ عبدالوهاب قاسمی قدس سره به این سلسله پیوست و جاودانه شد.» (ص207)

     هفت تیر هفته قبلی بود ولی نشد از حضرت آیت الله شهید عبدالوهاب قاسمی سوادکوهی بنویسم. کمی این شخصیت برجسته را بشناسیم و قدر مفاخر خود را بدانیم. خواندن درباره الگوها، اونا رو دست یافتنی تر می کنه. ما هم می توانیم مثل آنها باشیم.

    تولد و کودکی: 1312، روستای لفورک (دهستان لفور از توابع بخش شیرگاه، شهرستان سوادکوه مازندران) در خانواده ای مذهبی (ص39). از همان کودکی در فکر آموختن و کسب کمال بود.  به همین دلیل، او را «آقا» صدا می زدند که دورنمایی از آینده افتخار آفرین این کودک بود. (ص40)

    تحصیلات علوم دینی و حوزوی: نزد عمویش و سپس در بابل، تهران و مشهد.(صص42و 43)

    سوابق مبارزاتی قبل انقلاب:

    حضور فعال نهضت ولی معظم فقیه امام خمینی از سال 1341. در مشهد، ساری و ... (صص69و 75).

    17 بار زندانی شدن در زندانهای رژیم ستمشاهی. (ص180).

    امام خامنه ای درباره سخنرانیهای پرشور انقلابی ایشان علیه رژیم پهلوی در مشهد می فرمایند: «فریاد جوش و خروش آقای قاسمی در مدرسه سلیمان خان مشهد هنوز در گوشم است.» (ص74).

    سفری به کویت (به نمایندگی از آیت الله وحید خراسانی) و سفری به سوریه و چند سفر به عربستان و سفری به مصر در ادامه خدمات مذهبی و تبلیغاتی انقلابی (ص 87).

    پس از پیروزی انقلاب:

    تلاش گسترده در تشکیل کمیته ها و رفع نابسامانی ها و حفظ امنیت شهر ساری (ص89).

    هدایت مردم در جریانات سیاسی و انتخابات(ص89).

    عضو انجمن اسلامی ساری (ص90).

    نماینده مردم ساری در اولین دوره مجلس (ص94).

    حضور در جبهه های جنگ (ص217).

    شهادت در واقعه شهدای هفت تیر، دفتر حزب جمهوری اسلامی به همراه یاران شهید مظلوم بهشتی. (ص 97).

    به راستی او نیز چون بهشتی، مظلوم زیست و بعد شهادت هم بسیار مظلوم ماند...

    روحانی شهید محمدصادق قاسمی سوادکوهی، فرزند اوست که راه پدر را ادامه داد و در جبهه های نبرد با رژیم بعث به شهادت رسید. (ص218).

    ----

    پی نوشت: شماره صفحه ها مربوط به کتاب «منادی ولایت، نوشته محمدرضا صادقی سوادکوهی، ساری، انتشارات ترنم بهار، 1388» می باشد.

    صفحه این شهید در سایت گودریدز : +

    صفحه این کتاب در سایت گودریدز: +

    (گودریدز، شبکه بین المللی اجتماعی اهل کتاب است)

  • نظرات() 
  • شنبه 22 خرداد 1389

    تغذیه، بخش مهمی از طب اسلامی (یا سنتی) است. همان قدر که آداب و رسوم مردمی، بخشی از فرهنگ آن مردم است، آداب مربوط به تغذیه هم بخش مهمی از فرهنگ است. یکی از مهمترین بخشهای فرهنگ مردم مازندارن که در حال از بین رفتن است، همین بخش غذاست. اینکه ما ایرانی ها همه غذاهای مشابهی بخوریم، چیز بدی نیست، ولی اینکه غذاهای محلی خودمان فراموش شود، محل تامل است. 
    بادونه، غذای محلی، برنج و روغن و شکر
    مادر من، هر سال عید نوروز، بادونه درست می کنه. بادونه غذای اصلی نیست و یک غذای جانبی است. گرچه با برنج درست می شه! 
    بادونه، برنجیه که خیلی پخته نمی شه، شکر بهش اضافه می شه و روغن. صدا و سیمای طبرستان، طرز تهیه اش رو نوشته که ما با کمی تفاوت درست می کنیم. (+) هم چنین در فرهنگ لغات مازندارنی تبرستان، می توانید گویش های متفاوتی از بادونه را در شهرهای استان مازندارن ببینید. (+)

  • نظرات() 
  • سه شنبه 7 اردیبهشت 1389

    عکسها و تصاویری از نقاط دیدنی و تفریحی و مناطر طبیعی و فرهنگی بخش شیرگاه-2راه روستایی  
    راه روستایی، بخشی از جاده بین روستاهای لفور شیرگاه
    عکاس: نامعلوم
    خرابی قسمتی از جاده مشخص است؛ با احتیاط برانید

  • نظرات() 
  • یکشنبه 29 فروردین 1389

    معرفی جاذبه های دیدنی و گردشگری شهر شیرگاه و روستاهای اطراف که بسی از شهر زیباترند و محق تر، از مواردی است که در این وبلاگ به آن می پردازیم.
    متن ذیل، نظر (کامنت) یکی از خوانندگان وبلاگ (که اتفاقا شاعر و وبلاگ نویس هم هستند:+) است که به واسطه مطالب نوشته شده در وبلاگ، از یکی از بهترین این جاذبه ها، یعنی آستانه امامزاده سید علی کیاسلطان دیدن کرده است. ضمن اینکه از شما هم دعوت می کنم تجربیات یا خاطرات خود را از شیرگاه برایمان بفرستید، با هم خدا را شکر کنیم و بخوانیم:
    سلام دوست آسمانی.
     سال نو مبارک.
    نمایی از امامزاده شاهکلاء
    انشا الله سالی پر از زیبایی و شکوه داشته باشید... مدتی قبل پروفایلتان را خواندم....نام شاه سید علی کیا سلطان برایم جالب جلوه کرد و شیرگاه و لفور راهم به خاطر سپردم...این روزها هم که روز های گشت و گذار است...دیروز حوالی شیرگاه بودیم که یاد همین ها افتادم!همسفرانم هم از پیشنهادم استقبال کردند و به سمت امام زاده(که فکر میکردیم روی یک تپه ی زیبا باشد!) راه افتادیم!...یک پیرزن با صفا آدرس را کامل به ما یاد داد...خیلی هم التماس دعا داشت و...میگفت" آقا جدش خیلی سنگینه"...در مسیر در سد سنبل رود هم توقف کردیم و خیلی خیلی خوش گذشت!...اما راه لفور!هرچه میگذشت بیشتر گیج میشدم!بهتر است بگویم مست استنشاق آن فضا ی بهشتی!به قول برادرم بهشت گم شده بود!...جاده های باریک...پر پیچ... و به سمت آسمان....درختان توی دره حالتی رویایی داشتند...مه همه جا را گرفته بود...جدا روی ابر ها بودیم!...لذتی که بردم ابدا قابل وصف نیست!...شاید محشر هم برایش کافی نباشد!...امام زاده هم با مردمان ساده و بی ریایش صفای خودش را داشت...زیارتش بعد از آن همه زیبایی خیلی چسبید! 
    جدا سپاسگذارم که چنین جای زیبایی را به ما معرفی کردید!
    احتمالا دیگر یکی از پاثوق های گردش های ما خواهد شد! خدا خیرتان بدهد!!! 
    یا زهرا(س)

  • نظرات() 
  • جمعه 20 فروردین 1389

    عکسها و تصاویری از نقاط دیدنی و تفریحی و مناطر طبیعی و فرهنگی بخش شیرگاه
    السلام علیک یا سید علی کیا سلطان
    امامزاده سید علی کیا سلطان در روستای شاهکلاء (امامکلاء) لفور، از توابع بخش شیرگاه
    ملجا عاشقان و دوستداران خاندان عصمت و طهارت
    عکاس: میثم درویشی شاهکلائی

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :7
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    filesell

    لینکستان

    filesell

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها