تبلیغات
شیرگاه سوادکوه، شهر دوست داشتنی من، شهر پلها

شیرگاه سوادکوه، شهر دوست داشتنی من، شهر پلها

Shirgahi.ir: بار دیگر، برای شهری كه دوستش دارم...

غریب نوازی

جمعه 2 اردیبهشت 1390

چرا جوونها و نوجوونها فکر می کنند وقتی یه غریبه می بینن، باید اسکولش کنن؟
و بدتر: چرا فکر می کنند، اون غریبه نمی فهمه که دارن اسکولش می کنن؟

  • نظرات() 
  • جمعه 27 اسفند 1389

    امروز بعد از نماز جمعه مردم شهر کوچک ما هم به راهپیمایی رفتند و شعار دادند و ضمن اعلام انزجار از سیاستهای خصمانه آمریکا و اسرائیل و سران کشورهای عربی، حمایت خود را از همه آزادیخواهان و مستضعفان جهان اعلام کردند.

    شیعیان بحرین، مستضعفان عالم، ببخشید که کار زیادی از دست ما بر نمی آید.
    بحرین
    کاریکاتور از وبلاگ شورآباد (+)

  • نظرات() 
  • جمعه 27 اسفند 1389

    دیروز صبح و عصر وقتی از پل حاجی آباد رد می شدم یه سوال برام ایجاد شد:
    این همه بوق زدنها برای چیه؟!
     راننده های عزیز! مشکل روانی دارید؟!
    نکند فکر کرده اید بوق زدنهای بیشتر نشانه تمدن و توسعه و پیشرفت است؟
    بوق زدن ممنوع!
    عکس تزیینی است و ربطی به شهر ما ندارد.

  • نظرات() 
  • جمعه 6 اسفند 1389

    بسم رب الشهداء و الصدیقین

     آنان که ره عشق گزیدند همه            در کوی حقیقت آرمیدند همه


    بمناسبت حماسه دلاورمردان عرصه عشق و وفا با کوردلان منافق در 7 اسفند سال 1360 شهر شیرگاه و گرامیداشت باد و خاطره ی شهیدان حشمت الله داوودیان و قربانعلی دوستعلی زاده از عموم مردم دعوت می شود در محفل صمیمی شهیدان شرکت فرمایند.


    زمان: 7/12/1389 ساعت :9:45 الی 13 بعداز ظهر

    مکان : مازندارن- سوادکوه – شیرگاه – مسجد جامع

    بعد از شهدا ما چه کردیم ؟


    اینها را وبلاگ بچه های بسیجی تپه سر آبدنگسر شهر ما نوشته بود. (+)

    داستان حمله منافقین به شیرگاه: منافقین فراری (از شهر های مختلف) در شب مربوطه مخفیانه به سپاه شهر حمله می کنند و با مجروح کردن نگهبان در کمتر از 5 دقیقه ساختمان کوچک سپاه شهر کوچک شیرگاه را تصرف می کنند و فرمانده سپاه را شهید و بسیجیان غیر مسلح را جملگی اسیر می کنند که طنین فریاد لا اله الا الله مردم که تازه بویی از جریان برده بودند، منافقین را فراری می دهد و این پایان کار منافقین در جنگلهای شمال بود.

    لینکهای مرتبط:

    پارسال هم در این باره این طوری نوشتم: (+)

    اینجا هم وبلاگ اخراجی ها است که در این باره نوشته است: (+)

  • نظرات() 
  • جمعه 15 بهمن 1389

    دیدن دوستان دوران مدرسه كمترین فایده نماز جمعه شهرماست. برای من كه هر چند هفته یك بار به شهرمون می آم، جویای احوال دوستان شدن، خیلی لذت بخش است.

    خدایا نعمت نماز جمعه را - كه بی شك شكر بر آن واجب است- از شهر ما نگیر!

    امروز منتظر دوستان در نماز جمعه هستم!

  • نظرات() 
  • سه شنبه 12 بهمن 1389

    هم اکنون دقیقا ساعت نه و سی و سه دقیقه صبح است.
    به یاد دوران مدرسه که همه جا را تزیینات می کردیم، وبلاگ را به گل وجود امام خمینی آراسته می کنم:

    امام خمینی

    به روز رسانی وبلاگها در لحظه ورود امام روح الله در ساعت 9 و 33 دقیقه صبح دوازده بهمن (+)

  • نظرات() 
  • یکشنبه 10 بهمن 1389

    وقتی یه مدت دور از شهر و خونه ات بیفتی، بیشتر قدر شهر و خونه و دوستات رو می دونی. حتی هر چیزی که نام و نشانی از شهرت داشته باشه، برات عزیز می شه.

    رستوران دانشگاه ما امسال از محصولات لبنی شهر ما استفاده می کنه.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 22 مهر 1389


    مسیری که چند دقیقه طول می کشد، حدود 2 ساعت طول می کشید!

    متن ذیل، خاطره ای است که یکی از خوانندگان وبلاگ برایمان نگاشته اند. از این نویسنده عزیز بسیار تشکر می کنم.

    با سلام
    از جمله خاطرات قدیمی كه در ذهن باقی مانده جهت رفتن به بابلكنار باید ساعتها در ایستگاه شیرگاه منتطر اتوبوسهای هیتلری می ماندیم و یا منتظر مسافر.( ما ساكن اصفهان بودیم كه جهت بازدید سالیانه از اقوام به مازندران می آمدیم )
    راهی را كه اكنون یك ربع می شود با سواری رفت ، در حدود 2 ساعت به طول می كشید . جالب اینكه پس از رسیدن به مقصد باید كفشها را به دلیل لینكه جاده داخل روستا گل آلود بود در می آوردیم یا چكمه پوش می شدیم و یا به دوش چكمه پوشها می رفتیم . به هر حال یاد آن سالها (دهه پنجاه) به خیر 

  • نظرات() 
  • یکشنبه 31 مرداد 1389

    احسان محمودزاده را از دوران راهنمایی می شناسم. او هم از بچه های کانون فرهنگی تربیتی دانش آموزی شهدای شیرگاه بود. دبیرستان با هم همکلاس شدیم. کلاس دوم ادبیات و علوم انسانی دبیرستان آیت الله طالقانی شیرگاه. مدرسه کنار رودخانه تالار. یادش بخیر. هشت نفر بودیم که همه مان ردیف آخر کنار بخاری می نشستیم. بخاری نفتی داغونی که احتیاج به پتو داشت تا گرم شود.
    دوست خوب من، (که بر خلاف بسیاری از دوستان همیشه به یاد ماست!) این پیامک را به همراه یک پیامک دیگر برایم فرستاده است. خواندن متن به زبان مازندارنی سخت است! محتوای آن می گوید که اصالت و گذشته خود را فراموش نکن. (=«یاد نکن» ها در متن به معنی فراموش نکن!)

    مبل سرنیشتى:پیته لمه ره یادنكن.
    سرمایه داربیى:فقیرىره یادنكن.
    زبون خارجىیادبیتى:مازرونىره یادنكن.
    چهارنفررییس بیى:گت وكچیكىره یادنكن.
    ته وضع خاره ،ارباب بیى:شه رعیتىره یادنكن.
    ته كت وشلوارنوبیه:احوالپرسىره یاد نكن.
    وقتىكه راحت مجنى:لینگ تلىره یادنكن.
    آلوطلایىخینى:ترش حلىره یاد نکن.

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 تیر 1389

    عَیدِماه بیس شش

    بیست و هشتم تیرماه هر سال، برای مازندرانی به ویژه سوادکوهی ها روز مهمی است. یکی از آخرین روزهای سال باستانی طبری است که به تقویم سنتی مازندرانی، می شود 26 عید ماه یا نوروز ماه. (عَیدِ ماه یعنی ماه عید!) بیس شش هم تلفظ مازندارنی بیست و شش است که کمی ابدال و ادغام صورت گرفته است. دوم مرداد هم، سال تحویل است. برخی هم به غلط می نویسند بیست و شش اَیدِه ماه!

    اینکه این موقع تحویل سال و عید اتفاق می افتد یک علت تاریخی فرهنگی اجتماعی دارد که اقتصادی است. باج و خراج سالانه وقتی می شود اخذ شود که مردم داشته باشند. این موقع همان موقع مناسب بود که آغاز برداشت محصولات متنوع تابستانی است.

    می گویند (در همین اعتبار می گویند) بیست و شش عیدماه روز تاریخی پیروزی بر ضحاک است. اتفاقا می گویند همین ارتفاعات سوادکوه، همانجایی است که فریدون و آن داستانهای شاهنامه فردوسی اتفاق افتاده اند. یکی از آداب و رسوم رایج این روز در شهر ها و روستاهای سوادکوه و شیرگاه و حاشیه آن (قائمشهر و بابل و حتی آن طرف تر تا بهنمیر و ...) صله رحم و رفتن به قبور درگذشتگان است. می گویند این هم به مناسبت تجلیل از شهدای راه پیروزی است که در همان جریان شکست اتفاق افتاد. به هر حال، پختن آش و پذیرایی با چیزهای مختلف در قبرستان از سنتهای هنوز رایج این روز است. (جالب است که مثل پنج شنبه آخر سال که به قبور شهدا می رویم این هم چند روز مانده به سال جدید به طور سنتی یادی از گذشتگان می کنند با آداب خودش)

    اما بیست و شش عیدماه برای ما از جهت خاصی مهم بوده است. ما هر ساله در این روز در روستای امامزاده حسن به زیارت امامزاده اش می رویم (و البته جمع کثیری از دوستان و آشنایان دور و نزدیک را می بینیم) و مسابقات کشتی لوچو بین سوادکوه و بابل رو از نزدیک تماشا می کنیم.

    آری، امروزه با حفظ  سنت چند ده ساله، مسابقات کشتی سنتی مازندارنی ها، لوچو  در روستای امامزاده حسن (از توابع آلاشت سوادکوه) برگزار می شود. امسال هم گرچه 26عیدماه، وسط هفته بود و کارمندها نمی توانستند بیایند، جمعیت از سالهای گذشته کم تر نشده بود. مسیر سخت و پیچ در پیچ و کوهستانی که هیچ گونه امنیتی ندارد، آن هم در مه شدید، پذیرای مسافرانی بود که با مینی بوس، موتور و سواری های شخصی و به ویژه نیسان وانتها خود را به امامزاده رسانده بودند.

    امامزاده در ارتفاع 2400 متری قرار دارد و تنها در تابستان قابل سکونت است! یک ییلاق فوق العاده است که برق و تلفن دارد و موبایل هم آنتن می دهد ولی آب آشامیدنی آن هنوز از چشمه تامین می شود. یعنی لوله کشی نیست و باید زحمت بکشی آب را از پایین به خانه محقر روستایی بیاوری! البته برای روز 26 عیدماه شهرداری آلاشت یا بابل زحمت می کشند و تانکرهای آب می آورند تا مشکل آب کمتر به چشم بیاید!

    کشتی سنتی لوچو

    از هوای خنک امامزاده که بگذریم، عشق است همان مسابقات کشتی. کشتی سنتی با قواعد خاص خود. در لوچو تناسب وزن بین کشتی گیران معنی ندارد. یعنی ممکن است کسی با فردی که 30 کیلو از او سنگین تر است مسابقه بگیرد و حتی برنده شود!

    اولین اشتباه، آخرین اشتباه است. اگر دو عضو همزمان به زمین خاکی مسابقه بخورند کشتی را باخته ای. مثلا آرنج و زانو یا جفت زانو. همین طور تماس پس سر یا بالاتر از زانو از بدن.

    مسابقات حسابی داغ می شود. گاهی هم برخی ها عصبانی می شود و درگیری های محدودی پیش می آید. دو سال است که بین تماشاگران بندپی، زد و خورد کوچکی هم پیش می آید که معمولا یکی دو خانواده هستند که هر ساله عامل آنند.

    امسال، مسابقات دو بر یک به نفع سوادکوه در پیش بود که مسابقه چهارم، علی رغم رای اولیه  (=دو دقیقه وقت اضافه دیگر برای تعیین برنده) مساوی اعلام شد تا جلوی اختلاف و درگیری گرفته شود. کشتی پنجم مساله ساز شد که دو رقیب نتوانستد پیروزی قاطعی به دست آورند ولی در یک حرکت شبهه ناک (از نظر داوری) کشتی گیر سوادکوهی برنده می شود ولی کشتی ادامه پیدا می کند و این بار کشتی گیر بابلی برنده می شود که کمی بعد اختلاف درونی بابلی ها و اتمام کشتی ها. نیروی انتظامی امسال مشارکت کمی داشت. البته نیازی هم نبود!

    نمی دونم چرا سعی می شود مسابقات را به کشتی آزاد و فرنگی شبیه کنند. امسال لباس داوران و خبرنگاران و عوامل صوتی و تصویری مسابقه با رنگهای خاص مشخص بود. (که کار خوببی هم بود.)  خوشبختانه کشتی گیران با هر رنگ و نوع پوششی که خواستند کشتی گرفتند. با هر پیراهنی که خواستند. یا بین بازی، پیراهن رو در می آوردند و بدون پیراهن ادامه می دادند. متاسفانه داور سوت می زد. متاسفانه محدوده زمین با رنگ سفید به شکل دایره معلوم شده بود.  مشخص بودن محدوده تماشاگران با داربست اتفاق مبارکی بود. باز جای شکرش باقی بود که داور از مچ بند قرمز و آبی استفاده نمی کرد! چندسالی هم هست که دیگر جوایز لوچو (جایزه ای که روی چوب بسته باشند که معمولا گاو یا گوسفند بوده است) نیست و پاکتهایی که امسال بانک قوامین اسپانسر شده بود، به برندگان داده می شود. نوای دلنشین موسیقی مازندرانی هم زینت بخش برنامه بود.

    تو تصویر که عکاس ناشی (خودم) با موبایل گرفتم، در حالی که پشت جایگاه ویژه مسئولین بودم و از فشار جمعیت لذت می بردم، جمعیت رو می بینید که بنرهای داربستها را کندند و خودشان رو داربست ها نشسته اند و مسابقات را از نزدیک ولی کمی دورتر می بینند!

    دو کار زیبا هم صورت گرفت. یکی تجلیل از پیشکوستان و دیگری یادبود مرحوم حسنی از پهلوانان بابل که تصویر بزرگی از ایشان در میدان وجود داشت که با قهرمانی فرزندشان به طور خاص مورد توجه قرار گرفت. روی پیراهن فرزند «یا حسین» نقش بسته بود و تصویر پدر هم با چفیه بود.

    یادی هم می کنم از عموی شهیدم، پاسدار شهید برزو درویشی که یکی از برندگان این مسابقات بود. شادی روح ارواح طیبه شهدا و امام بزرگوار صلوات.


  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :7
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    filesell

    لینکستان

    filesell

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها